اصول‌گرايي به مثابه سمپتوم

نمايش و تكثير در تمامي زواياي زندگي خصوصي و عمومي، تمايل به تصرف و مغلوب‌ساختن زبان و مفاهيم انتقادي با توسل به تكنيك‌هاي بلاغي، از اين همان‌گويي گرفته تا انواع حسن تعبیر و مصادره به مطلوب ـ حتي واژگان انقلابيون و منتقدان ـ حرافي مدام درباره‌ي تاريخ و اصول و مباني و در يك كلام، تبديل نظام به نمايشي هميشگي، بخشي جدايي‌ناپذير از نظام‌هاي ديكتاتوري بوده و هست.

عكس يادگاري با كودكان، موج سخنراني‌هاي طولاني و هيجاني ، ظهور پيش‌بيني نشده در مكان‌هاي مختلف، بخشش و غضب و عزل و نصب پيش‌بيني ناپذير، مديحه‌سرايي بر قدرت خويش و نمايش چهره‌ي خود به مثابه‌ي «بزرگ‌مرد كوچك» همه بخشي از اين نمايش هميشگي هستند. و هر آن‌چه انجام مي‌شود بايد به تكميل اين نمايش منجر شود، وگرنه حق ظهور ندارد، مگر اين كه از رهگذر حسن تعابير مختلف استحاله يافته باشد.1

اما چگونه است كه چنين نظام‌هايي، علي‌رغم سلطه‌شان بر تمامي عرصه‌هاي اجتماعي و خصوصي مردم، باز اين‌گونه بر نمايش خود تاکید دارند و سعي دارند هيچ خلائي باقي نگذارند و مدام به ياد شهروندان بياورند كه آري شما در بهترين وضع ممكن زندگي مي‌كنيد؟ شهوت كلام و نمايش و تكثير چهره و حضور چهره‌ در هر لحظه و هر مكاني، تنها مي‌تواند بخشي از اين سؤال را جواب دهد. و بايد پاسخ را در جايي ديگر جست.

اما آن جاي ديگر، اتفاقاً درست خود نمايش و اصرار بر نمايش است. اين اصرار به صورت سمپتوم نظام عمل كرده و تفكر را به سوي كشف چيزي ديگر در درون تبليغ و نمايش‌هاي نظام مي‌كشاند. مثالي از فرويد در اين‌جا روشنگر خواهد بود. فرويد تعريف مي‌كند كه يكي از بيمارانش به او مراجعه كرده و مي‌گويد شب در رؤيايش مردي او را كتك مي‌زند، [و تأكيد مي‌كند] «اما آن مرد پدرم نبود». فرويد در تحليل اين رؤيا مي‌گويد كه آن مرد، دقيقاً پدر بيمار بوده و ناخودآگاه بيمار از طريق اين تأكيد، بيمار را لو داده و به سطح مي‌آيد.

در مثال تأكيد زياد بر نمايش نيز، مي‌توان نه خود نمايش را كه ديگر بخشي از تمامي نظام‌هاست، بلكه سويه‌ي تأكيدي آن را به مثابه‌ي سمپتومي در نظر گرفت، سمپتومي كه خود نه اصل بيماري، بلكه نشانه‌اي است كه قرار است جاي امر واقعي را پر كند و خود را به صورت بيماري نمايش دهد، سمپتومي كه علاوه بر حرص به نمايش و حرافي، مي‌تواند نشانه‌اي بر وجود گونه‌اي اضطراب و عدم اطمينان در وراي خويش باشد. همچنان كه آدرنو در مورد ايمان ديني مي‌گويد ايمان حقيقي نيازي به تعصب ندارد و تعصب نشانه‌ي عدم وجود ايمان قلبي است، سويه‌ي تأكيدي نمايش نيز پرده از وجود گونه‌اي عدم اطمينان دروني برمي‌دارد.

در چند سال اخير شاهد رشد روزافزون حرافي و تمايل به حرافي درباره‌ي اصول اعتقادي و تكثير و تبليغ اصول به گونه‌اي بسيار شديد و گسترده‌تر از هر زمان ممكن هستيم، از افزايش كانال‌هاي تلويزيوني رسمي محلي و درون و برون مرزي و افزايش جدل‌هاي ايدئولوژيك و خطابه‌هاي اخلاقي آخر‌الزماني كه محتواي مسلط‌شان تأكيد بر اصول و عقايد است گرفته، تا سطح مبتذل‌تر حرافي و مديحه‌سرايي درباره‌ي «كانون گرم خانواده» و عشق‌هاي صميمي و صادقانه‌ي آبكي در اين رسانه‌ها، و توليد برنامه‌هاي به اصطلاح انتقادي و نخ‌نما نمودن مفاهيم انتقادي و تصرف زبان و اخته كردن نقد به شكل انواع اين همان‌گويي و حسن تعبير و ديگر شگردهاي بلاغي ـ كه باز محتواي نمايشي خود را با اين تكنيك‌ها لو مي‌دهند-که همگي بخشي از نمايشي مدام و هميشگي اند كه به قولي حتي «در دست‌شويي هم ما را تنها نمي‌گذارند.»

حجم توليد حرف درباره‌ي ايمان به اصول و اعتقادات نظام و بازآفريني و بازيابي آن‌ها چنان افزايش يافته، انگار مخاطبين اول كارشان است و تازه به تازه قرار است اين اصول را ياد بگيرند و بعد به آن‌ها عمل كنند. چنين تأكيدي چنان كه گفتيم غير از شهوت حرافي ، مي‌تواند به صورت سمپتوم عمل كرده و محتواي خود را لو دهد. اصرار بر معتقد بودن و اين‌كه وضع موجود وضعیتی اعتقادي و ايدئولوژيك است درست آن گره‌گاهي است كه پرده از وجود شكافي «واقعي» وراي اين نمايش‌ها و تأكيدها برمي‌دارد، شكافي كه نه حاكي از عدول از اصول بلكه حاكي از وجود گونه‌اي شكاف واقعي لاكاني در پشت تمامي اين اصرار و ابرامهاست، شكافي كه نشانه‌ي وجود عدم اطمينان و ايمان در مبلغين اصول است، شكافي كه هرچه ترس از روبه‌رويي با آن و دهن باز كردن مغاك آن بيشتر باشد، بسامد توليد حرف و تصوير براي نمادين / لاپوشاني كردن آن بيشتر و بيشتر مي‌شود.

اين سويه‌ي تأكيدي درست همان نقطه‌اي است كه بايد نقد فرارونده كار خود را از آن شروع كند. يعني نقدي كه در چارچوب خود نمايش اعتقادات و نقد آن‌ها گرفتار نشود، چون در چنين وضعيت‌هايي هرگونه نقد وضع موجود به مثابه‌ي وضعیتی ايدئولوژيك و اعتقادي يا نقد قانون و ارزش‌محور، لاجرم در حوزه‌ي گفتار مسلط باقي مانده، توانايي فراروندگي نخواهد داشت.

براي كشف آن امر واقعي كه در تثبيت اين اصرار بر نمايش و تأكيد بر اعتقاد وجود دارد، به‌جز رهاكردن هرگونه نقد دروني و اعتقادي لازم است ببينيم اين سمپتوم خود را در تقابل با چه چيزي تعريف كرده و مي‌خواهد چه چيزي را به خودآگاه راه ندهد و به صورت حرافي نمادين سازد.

آن‌چه اين روزها شاهديم اين است كه مبلغين اصول، خود را درست در نقطه‌ي مقابل سودجويي اقتصادي تعريف مي‌كنند، و كساني كه مي‌خواهند خود را معتقد نشان دهند و وضعيت موجود را تحت عنوان اعتقاد و ارزش‌محوري غسل تعميد دهند خود را در مقابل اقتصاد و سودجويي تعريف مي‌كنند، غافل از اين‌كه با اين كار ناخودآگاه وضعیت را لو داده و بسياري بازي‌هاي پشت پرده نيز با اين تأكيد به سطح مي‌آيد. آن‌چه در اين سمپتوم ظهور مي‌كند درست عدم اعتقاد و اطمينان است. البته تأكيد اين مبلغين بر اعتقادي بودن نظام بدين سبب است كه عمده‌ترين بخت هرگونه نظامي اين است كه ادعايش مبني بر اعتقادي بودن از طرف دوستان و ناقدانش نیز پذيرفته شود، زيرا چنين حسن تعابيري هيبتي نمادين به وضعیت بخشيده و چيزي را در هر دو گروه قلقلك مي‌دهد، كه اشتياق برده به عظمت ارباب ـ تأسف بر سقوط صدام و هيتلر و ... ـ وجهي از اين قلقلك و شيدايي به امر عجيب و مهيب است.

اين‌گونه تپق و لو دادن‌ها در تاريخ نمونه‌هاي بسياري دارند. به جز تأكيد آدورنو بر اين‌كه استفاده ناشيانه از انواع فنون بلاغت تنها براي جبران نبودن ايده است و مبلغ فاشيست در اساس به عنوان نماينده‌ي منافع قدرتمند اقتصادي و سياسي عمل مي‌كند،2 نمونه‌اي بس زيباتر از اين تپق‌ها را ماركس ثبت كرده است. ماركس مي‌نويسد «لافيت، پس از انقلاب ژوييه [1848]، هنگامي كه يار غار خويش، دوكِ اورلئان، را پيروزمندانه به هتل دوويل [تالار شهرداري پاريس] همراهي مي‌كرد از زبان‌اش در رفت كه: «از اين پس ديگر دور، دورِ بانكدارهاست». لافيت، بدون اين كه بفهمد راز انقلاب را بروز داده بود.» 3 تأكيد كنوني بر نمايش و تبليغ اصول و اعتقادات و تعريف خود در برابر «اقتصاد» سپمتومي است كه در خود اين شكاف واقعي را پنهان مي‌كند كه، علي‌رغم اصرار مبلغين، وضعيت موجود، نه وضعيتي اعتقادي، بلكه وضعيتي اقتصادي است.4



1 - جورجو آگامين، در شناخت تبار تكنيك حسن تعبير كه از ابرازهاي تحريف و اخته كردن زبان و نقد است، مي‌گويد: «جان كريسوستوم در رساله‌اي به نام «درباره‌ي شناخت‌ناپذيري ذات خداوند» نسبت به كساني كه مدعي هستند ذات خداوندي شناخت‌پذير است، چون «آن‌چه را خداوند درباره‌ي خويش مي‌داند، ما نيز مي‌توانيم به آساني در خويشتن بيابيم»، واكنشي سخت نشان مي‌دهد و مي‌گويد خداوند «بيان‌ناپذير»، «وصف‌ناپذير» و «نانوشتني» است... «خداوند، حتي براي فرشتگان نيز ناشناخته است؛ اما درست به همين علت فرشتگان مؤظفند خداوند را بپرستند و سرودهاي مرموز خويش را برايش سر دهند. جان ميان پرستش فرشتگان و آناني كه بيهوده در تلاش شناختند، تمايز قايل مي‌شود: فرشتگان ستايش مي‌كنند، اين عده در تلاش درك و فهم‌اند؛ فرشتگان در «سكوت به پرستش» مشغولند و اينان زحمت خود مي‌دارند؛ آن‌ها نمي‌نگرند، اين‌ها بي هيچ شرمي به آن ذات بي‌وصف خيره مي‌شوند. فعلي كه ما به معناي «پرستش در سكوت» ترجمه نموده‌ايم، در متن يوناني به صورت euphemin آمده است: euphemin كه در اساس به معناي «حفظ سكوت ديني» است. ريشه‌ي واژه‌ي مدرن euphemism است كه به معناي اصطلاحاتي است كه براي حفظ ادب، به جاي اصطلاحاتي ديگر استفاده مي‌شود. نك: به فصل اول از كتاب:  Gergio Agamben, Remants of Aushwits: witness and Archivs, .

2 - كل عبارت آدورنو چنين است: «اگرچه مبلغ فاشيست برخي گرايش‌هاي خاص موجود در مخاطبان خويش را به كار مي‌گيرد، ليكن او اساساً در مقام نماينده‌ و حافظ منافع قدرتمند اقتصادي و سياسي دست به اين كار مي‌زند. » نك: تئودور آدورنو، نظريه‌ي فرويدي و الگوهاي تبليغات فاشيستي،ارغنون.22.

 

3 - كارل ماركس، نبردهاي طبقاتي در فرانسه، باقر پرهام، مركز، 1381 ـ 9.

 

4 - علاوه بر اين حكم هوركهايمر كه «هر آن كس نخواهد درباره‌ي سرمايه‌داري سخن بگويد، بايد درباره‌ي فاشيسم هم خاموش بماند.» و شهود مانهايم در نقد گفتار فاشيسم به مثابه‌ي امر ناعقلاني در اين عبارت كه «زماني كه توده‌ها ديوانه مي‌شوند، بايد كساني باشند كه هنوز توانايي خود را براي حسابگري عقلاني نگه داشته باشند»، فرانتس نويمان و سالوميني در آلمان و ايتاليا، در نقد فاشيسم به نتايجي مشترك رسيدند كه : «در نظام‌هاي فاشيستي چهار گروه ارتش و نظاميان، دستگاه ادري دولت، سرمايه‌داران عمده و حزب، در كشاكش قدرت هستند و در نهايت كشمكش گروه سوم و چهارم تعيين كننده بود» نگاه كنيد: استيوارت هيوز، هجرت انديشه‌هاي اجتماعي، ترجمه‌ي عزت‌الله فولادوند، طرح نو، 1376، 148 ـ 82.