فوکو و انسان شناسی: گفتگو با مارک ابلس
فوکو و انسان شناسی: گفتگو با مارک ابلس
(تصویر: میشل فوکو)
مارک ابلس، انسان شناس فرانسوی و مدیر آزمایشگاه نهادها و سازمان های اجتماعی(مرکز ملی علمی فرانسه) و متخصص انسان شناسی سیاسی و جهانی شدن است.
- چگونه می توان توجیه کرد که ابتدا انسان شناسان آمریکایی بودند که
به میشل فوکو علاقمند شدند در حالی که همتایان فرانسوی شان چنین علاقه ای
را از خود نشان نمی دادند.
- پذیرش میشل فوکو در آمریکا از خلال برخی از انسان شناسان انجام شد و
اندیشه او تاثیر بزرگی بر انسان شناسی آمریکایی بر جای گذاشت. اما
همانگونه که گفتید در این فرانسه اینگونه نبود. انسان شناسی فرانسه در
ابتدای دهه 1970 کاملا زیر سلطه اندیشه و شخصیت لوی استروس قرار داشت. لوی
استروس نیز پس از نکه خود تحصیلات عالی فلسفی خود را به پایان رساند، روی
به سوی مطالعه و تحلیل فعالیت ها و بازنمودهای جوامع آمازونی آورد.
استروس که انسان شناس شده بود، تلاش کرد دقت و مشاهده تجربی و الزامات
علمی را در این رشته به وجود آورد. استروس برغم تحصیلات فلسفی اش اصولا
همواره نسبت به فیلسوفان نگاهی شکاک داشت. نسلی از انسان شناسان که او
درونش تربیت شده بود بر آن بودند که همواره تا حد ممکن به زمین تحقیق
پایبند باشند، خود را در تعمیم های شتاب زده سردرگم نکنند و میان مشاهده
و تحلیل رابطه ای علمی و مستحکم به وجود بیاورند. خلاصه آنکه در آن زمان
نوعی رویکرد پوزیتیویستی در انسان شناسی غالب بود. و البته این مانعی برای
آن نبود که مباحثی نیز در بگیرد: از جمله در آن دوران بحثی بسیار سخت
درباره مارکسیسم و همچنین درباره رابطه انسان شناسی و تاریخ در حوزه نظری
بر قرار بود. مسئله در آن زمان این بود که آیا باید بار دیگر مفاهیم
تاریخی و تغییرات اجتماعی را وارد انسان شناسی کرد و اگر بلی ، چگونه؟
اما هیچ گفتگویی میان فوکو و انسان شناسی وجود نداشت: ممکن بود که کسی
انسان شناس می بود و کلاس های فوکو را در کلژ دو فرانس تعقیب می کرد بدون
آنکه کوجکترین تاثیری در اندیشه انسان شناختی خود از او دریافت کند. میشل
فوکو نیز همانگونه که ژیل دو لوز می گوید هرگز به پژوهش های انسان شناختی
اشاره ای نکرده است.
- عجیب به نظر می رسد... کلود لوی استروس ساختارگرا است، میشل فوکو
نیز به جنبش ساختارگرایی وابسته بود، هر دو آنها به مرگ انسان می
اندیشیدند...
- شکی نیست که مشترکاتی بین لوی استروس، میشل فوکو، ژاک لاکان، لویی
آلتوسر... بر محور آنچه ضد انسان گرایی نظری نامیده شده است، وجود داشته
است. اما می توان به سرعت دریافت که تفسیرهای آنها از موضوع به هیچ عنوان
یکسان نبوده است. رویکرد لوی استروس و میشل فوکو بسیار متفاوت است. فوکو
در پرسمانی از نوع نیچه ای، اراده حقیقت به گونه ای که علوم انسانی به
کار گرفته اند را به زیر سئوال می برد و آن را با فن اعمال قدرت در
ارتباط قرار می دهد. در حالی که در آن دوران ابدا نمی توان گفت که لوی
استروس هیچ تردیدی درباره آرمان علمی علوم انسانی که به سوی حقیقت گام
بر می دارند، به خود راه می داده است، ولو آنکه لااقل برخی از توهمات را
به زیر سئوال ببرد. ساختارگرایی لوی استروس در پی آن است که جهان را به
گونه ای که ما تنها به صورتی جزئی قادر به دیدنش هستیم به ما نشان دهد.
این یک انسان شناس است که به ما توضیح می دهد روابط خویشاوندی چگونه عمل
می کنند، یا زنان و مردان چگونه از خلال مبادله با یکدیگر رابطه ایجاد
می کنند. در اینجا پنداره ای تلویحی وجود دارد: اینکه ما می توانیم یک
ساختار را درک کنیم و یک الگو یا مدل بسازیم، یعنی به تدریج می توان به
درجات بالاتری از حقیقت دست یافت. در حالی که در نزد فوکو ما همواره با
مفهومی انتقادی نسبت به حقیقت سروکار داریم. مسئله حقیقت به نظر او همواره
به وسیله اهداف قدرت بلعیده می شود. به نظر من نقطه گسست دو اندیشمند
دقیقا در همین جا قرار دارد. در واقع نیز وقتی امروز با توجه به این گذشته
بار دیگر متون آن دوره را می خوانیم، برای مثال تفسیر موریس گودولیه را بر
تحلیل معروف کارل مارکس درباره بت واره سازی از کالا و یا طرحی از نظریه
عمل پیر بوردیو(1972) را، متوجه می شویم که تا چه اندازه در آن زمان
اندیشه علوم انسانی مشروط به رابطه ای نسبت به حقیقت بوده است که هرگز به
زیر سئوال نمی رفت. در اینجا بی شک ما با یک رویکرد کاملا فرانسوی در علوم
انسانی سروکار داریم، یک رویکرد بسیار دورکیمی نسبت به امر واقع که در آن
دانشمند خود را در موقعیتی می بیند که تصور می کند باید توهمات کنشگران
را از میان بردارد.
- اما موقعیت در آن سوی اقیانوس اطلس بسیار متفاوت بود...
- بله درست برعکس آمریکایی ها در آغاز سال های دهه 1970 بحران سختی را
در انسان شناسی تجربه می کردند که به جنگ ویتنام و واکتش علیه استفاده از
علوم انسانی با اهداف «ضد شورشی» مربوط می شد مباحث زیادی درباره رابطه
انسان شناسی و امپریالیسم در انجمن انسان شناسی آمریکا درگیر شد که نتیجه
آنها رسیدن به اندیشه ای بسیار انتقادی بود. تا آن زمان انسان شناسی در
آمریکا بیشتر چشم اندازی تقریبا پوزیتویستی به عنوان علم فرهنگ ها داشت:
مسئله برای انسان شناسی آن بود که فرهنگ های مختلف را توصیف کرده و به
گروهی از نتیجه گیری ها از طریق این مشاهدات مختلف دست بیابد. اما در این
زمینه جدید، نسل جوان (دانشجویان دوره جنگ ویتنام) رویکرد جدید و انتقادی
ای را در انسان شناسی آغاز کرد. البته این نسل به وسیله حمایت های استادی
چون کلیفورد گیرتز که به فرهنگ به مثابه یک مفهوم تفسیری می نگریست، نیز
تقویت می شد. بی شک همین امر بود که سبب شد در اواخر دهه 1970 و اوایل دهه
1980 نفوذ فوکو در ایالات متحده آغاز شود. در این زمینه باید به پل
رینبو(Paul Rabinow) یکی از مهم ترین مترجمان فوکو در آمریکا اشاره کرد (
که شاگرد گیرتز بود) : او کتاب متونی از فوکو ( Foucault Reader)(1984) و
همراه با هوبرت دریفوس(Hubert Dreyfus) کتاب معروف : میشل فوکو: فراتر
از ساختارگرایی و هرمنوتیک (Michel Foucault: Beyond Structuralism and
Hermeneutics) (1983) را منتشر کرد.
البته برای یک فرانسوی همواره بسیار عجیب است که ببیند تا چه حد
اندیشمندانی چون میشل فوکو، ژاک دریدا، یا ژان بودریار در انسان شناسی
آمریکا نفوذ داشتند. کتاب جرج مارکوس(George Marcus) و مایکل فیشر(Michael
Fischer) با عنوان انسان شناسی به مثابه نقد فرهنگی (Anthropology as
Cultural Critique)(1986) که تا امروز یک کتاب مرجع برای دانشجویان به
حساب می آید، به مارکسیسم، به مکتب فرانکفورت و به آنچه آمریکایی ها پسا
ساختارگرایی فرانسوی می نامیدند، اشاره دارد. سهم فوکو برای آنها به سطحی
از اندیشه باز می گشت که وی میان متن و مشاهده در انسان شناسی ایجاد می
کرد. کتاب بسیار مهم دیگر، نوشتن فرهنگ ها (Writing Cultures) اثر جیمز
کلیفورد(James Clifford) و جرج مارکوس(G. Marcus)(1986) است که به فوکو
دقیقا در مقدمه خود استناد کرده و وی را به عنوان اندیشمندی معرفی می کند
که می تواند به انسان شناسان در پرسمان سازی اندیشه درباره فرهنگ و انسان
شناسی و مردم نگاری کمک رساند: یک متن انسان شناسی چیست؟ با حرکت از یک
زمین تحقیق به چه چیزی می توان رسید؟ آیا ما یک علم پوزیتیو تولید می
کنیم؟ خلاصه آنکه مجموعه ای پرسش ها مطرح می شوند که محور همه آنها خود
مفهوم مردم نگاری است، چه به مثابه آنچه این مفهوم در فالب روشنفکرانه
معنی می دهد و چه در چارچوب گونه ای از روابط قدرت. آنچه برای آمریکایی
ها در نزد فوکو جذابیت دارد پرسمانی است که وی در مورد رابطه دانش و
قدرت مطرح می کند. وانگهی از ابتدای دهه 1980 استنادها به کلود لوی
استروس در انسان شناسی آمریکا، نسبت به استناد به فوکو و سایر اندیشمندان
پسا ساختارگرا، شروع به کم رنگ شدن می کند...
- سوای اندیشه شناخت شناسانه بر مردم نگاری، در چه زمینه ها ی دیگری در انسان شناسی فوکو را می توان دارای نفوذ دانست؟
- می توان گفت که در پذیرش اندیشه های فوکو در آمریکا مرحله دومی هم
وجود دارد که به اندیشه وی درباره سیاست زیستی(biopolitique) و
سازوکارهای سیاست مربوط می شود. سیاست زیستی به مردمی مربوط می شود که در
آن واحد هم یک مسئله علمی هستند و هم یک مسئله سیاسی. از این پس
فرایندهایی طبیعی همچون زایش، مرگ، سالمندی، موقعیت های محیط شناختی
همانگونه که در سیاست های سلامت عمومی نیز می بینیم، تبدیل به مسائلی می
شوند که قدرت مایل است بر آنها کنترل داشته باشد. بنابراین مسائلی همچون
بهداشت، جمعیت شناسی، امید زندگی به مسائلی سیاسی بدل می شوند. بدین
ترتیب این مفهوم سیاست زیستی موضوع کار بسیاری از انسان شناسان قرار می
گیرد. برای نمونه ، آرجون آپادورای (Arjun Appadurai) که به فضای فراملی
که با جهانی شدن و مهاجرت ها به وجود آمده، می پردازد. ما می توانیم
همچنین به آثار ایهوا اونگ(Aihwa Ong) اشاره کنیم که در مورد چینی های هنگ
کنگ کار کرده است.
انسان شناسی فرانسه نیز اکنون به فوکو و بهره ای که می توان از آثار او
برای اندبشیدن به قدرت برد، رسیده است. خود من در سال 1990 به غنای
اندیشه او در تحلیل در حوزه انسان شناسی سیاسی اشاره کردم. برخی از آثار
دیگر انسان شناختی نیز، امروز در فرانسه در تحلیل انسان های حاشیه ای شده
از مفهوم فوکویی سیاست زیستی و همچنین از تحلیل های جیورجیو آگامبن
(Giorgio Agamben) که بر همین مفهوم کار کرده است، استفاده می کنند. برای
مثال میشل آژیه(Michel Agier) که بر پناهندگان کار می کند یا ماریلا
پاندولفی(Mariella Pandolfi) که به سهم خود و از خلال مثال کوسوو نشان می
دهد که دخالت با اهداف انسان دوستانه چه مسائلی را ایجاد می کند. کارهای
دیدیه فاسن(Didier Fassin) درباره سلامت نیز به شدت تحت تاثیر فوکو قرار
دارند. بنابراین انسان شناسان از مفهوم سیاست زیستی برای درک اینکه امروز
چگونه امر زنده مدیریت می شود استفاده می کنند.
به نظر من، میشل فوکو برای درک تغییر ی که در روابط ما باحوزه سیاسی در
حال روی دادن است بسیار مفید است. من فکر می کنم ما امروز درکی نسبت به
امر سیاسی داریم که از خلال زندگی عبور می کند. شاید به این ترتیب
بتوانیم بفهمیم که چرا انجمن های مدنی و یا حوادثی چون سونامی چنین
توانایی بالایی در بسیج مردم دارند، در حالی که مسائل دیگری که مستقیما
به شهروندی مربوط می شوند، برای نمونه؛ موضوع اروپا، بسیار کمتر می توانند
مردم را بسیح کنند. به عقیده من اندیشه فوکو به ما امکان می دهد که این
دگرگونی را درک کنیم.
- و پس از فوکو ؟
- من بی شک یکی از شکاک ترین آدم ها هستم. شاید استناد آمریکایی ها به
میشل فوکو و به پسا ساختارگرایی دقیقا نشانه ای از آن باشد که برای آنها
اندیشه فرانسوی به همین جا ختم می شود. اصولا انسان شناسان فرانسوی و
آمریکایی بسیار کم، آن هم در زمینه های بسیار خاص و زمین های تحقیق مشخص
با یکدیگر ارتباط دارند. به عبارت دیگر شاید موفقیت فوکو نشان دهنده آن
باشد که انسان شناسی فرانسه چندان نفوذی در خارج از این کشور نداشته است.
در اینجا ما با دو جهان روبرو هستیم که که کمتر جز از خلال همایش های
بین المللی با یکدیگر همراهند. و البته این مایه تاسف است.
گفتگوگر: کاترین هالپرن(Catherine Halpern)
منبع شماره ویژه مجله علوم انسانی فرانسه
برگرفته از سايت: www.fakouhi.com